تاريخ : پنجشنبه 29 مرداد 1394 | 23:22 | نویسنده : مامان و بابای فرهام زارع رسولی

سلام یه سلام طول و دراز به دوستای خوب و پسرهای گلم فرهام جان و فرزام جان که خودتون میدونید چقدر دوستون دارم ولی وقتم واقعا کم هست و خیلی دیر به دیر میام به وبلاگتون سر میزنم .فرزام جان انقدر شلوغ و وابسته هست که اصلا برای من وقت نمیزاره و فرهام جان هم که باید بهش برسم ولی زیاد وقت نمیکنم و مامان شرمنده میشه امیدوارم که بزرگتر که شدید وقت بیشتری پیدا کنم محبتمحبت

تو این مدت یک سال از خاطرات فرزام جان باید بنویسم و یک سال از خاطرات فرهام جان که خیلی عقب افتاده ولی حتما براتون مینویسم وقتی که بزرگ شدید ببینید و بخونید وبخندید .خندهخندهمحبتمحبت





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 2 مهر 1393 | 10:23 | نویسنده : مامان و بابای فرهام زارع رسولی

سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممنمممممممم

یه سلام طولانی که مدتهاس از دوستای خوب نی نی وبلاگیم دور موندم خبرهای که مدتهاس جامونده آخه چیکار کنم وقتی خدای خوب و مهربون مارو غافل گیر کرد سرم حسابی شلوغ شد و دورانی که قبلا تجربه کرده بودی رو یکبار دیگه اونم با یه بچه ،دست تنها ،با کلی درس و کار بخوای دوباره تجربه کنی خیلی سخته ولی از خدای خوب و مهربونم هزاران هزار بار شکر می کنم که منو دوست داشت و لیاقت دوباره مادر شدن رو به من داد .ولی روزای خیلی سختی بود که خدارو شکر به خوبی بخیر گذشت ،اما الان خیلی خوب ،با آمدن فرزام جون به زندگیمون، زندگیمون قشنگتر شده از خدای خوبم میخوام که هرکس آرزوی مادر شدن داره خدا بهش یه نینی سالم بده .



ادامه مطلب

[موضوع : خاطرات فرهام]
تاريخ : چهارشنبه 11 تير 1393 | 15:37 | نویسنده : مامان و بابای فرهام زارع رسولی

 





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 19 خرداد 1393 | 23:37 | نویسنده : مامان و بابای فرهام زارع رسولی

یادش بخیر پارسال که کوچیکتر بودم ( 10/6/1392) تولد سه سالگیم مامانم وقت نکرده بود عکسشو بذاره .کادوی مامان و بابا هم  فوتبال دستی بود .روزا خیلی زود میگذره ،عین برق و باد  برای پسر گلم ارزوی موفقیت در تمام مراحل زندگیش دارم .فرهام حون با دوستش مبینا خانم که همیشه عین دوتادوست خوب باهم هستن .هفته پیش هم تولد مبینا جون بود فقط هشت روز از فرهام جون بزرگتره چشمک

 





[موضوع : خاطرات فرهام]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 30 صفحه بعد