X
تاريخ : جمعه 25 دی 1394 | 17:15 | نویسنده : مامان و بابای فرهام زارع رسولی

پسر داشتن حس شیرینه ...

دنیای معصوم و کودکانه اش به من که یک زن هستم حس آرامش عجیبی میده ...

وقتی که از همه مردهای زندگیم نا امید میشم و به یه گوشه پناه میبرم ،یه مرد کوچولو میاد پیشم که نه شوهرمه ،نه پدرمه ،و نه برادرم .اون تنها عشق زندگی منه که با دستهای کوچولوی مردونه اش موهام رو نوازش میکنه و برای اینکه غصه هام رو فراموش کنم ،با صدای قشنگش توی گوشم میگه :مامان ،امروزموهات چقدر قشنگ شده...

و توی اون ثانیه هاست که من اوج میگیرم و با عشق زندگیم از ته دل میخندم ...

آره ... عشق زندگی من اون چشمای قشنگ مردونه ست که با نگاهش فریاد میزنه : مامان عاشقتم ...

و من با تمام پوست و گوشت و خونم عشقش رو احساس میکنم ...

 

             با تمام وجودم دوستون دارم پسرهای گلم فرهام جان و فرزام جان.

 





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 11 آبان 1394 | 20:43 | نویسنده : مامان و بابای فرهام زارع رسولی

اینم از وضع غذا خوردنت .قربونت برم عزیز دلم .

بازم برات میزارم هم عکسای دادا رو هم خودتو قربون شماها برم عزیزای دلم .





[موضوع : خاطرات فرهام]
تاريخ : دوشنبه 11 آبان 1394 | 20:16 | نویسنده : مامان و بابای فرهام زارع رسولی

 سلام گلای مامان نمیدونم چیکار کنم اصلا وقت نمیشه الانم زنمو بالایی آمد و شما رو برد پیش خودش منم سریع پریدم پشت کامپیوتر ببینم چقدر میتونم جبران عقب افتادگی کارامو بکنم .

تولد یک سالگی آقا فرزام هم شد تولد پنج سالگی آقا فرهام هم شد کلی کارا کردید فرهام جون وارد پیش دبستانی شد مشق نوشتن یاد گرفته به قول خو دش دیگه با سواد شده به مامان و بابات میگی معلوماتتون ببرید بالا من دیگه با سواد شدم قربونت برم .

فرزام جون واکسنای دو ،چهار ،شش ماهگی و یک سالگیشو زد .چهار دست و پا رفت ،دندان در آورد و مامان آش دندونی برات پخت ،تاتی تاتی کرد ،راه رفتن یاد گرفت ،جیق زدن یاد گرفته ( وای وای )، اولین کلمه ای که به زبان آورد تو هفت ماهگی مامان بود همه چی مامان خیلی هم به مامان وابسته هستی ،بعد بابا ، من ،دَدَ ،دادا که همون داداش هست ،آقا ، تازگی هم قند یاد گرفتی آخه به قند خیلی علاقه داری ،حمام کردنم خیلی دوست داری تا کسی میره سمت حمام لباسات میکشی تا در بیاری میگی من ،ولی نمیدونم چرا زیاد حرف نمیزنی ولی همه چی متوجه میشی با سرت جواب میدی و با ادا در آوردن به ما حالی میکنی .از بیرون رفتنم خیلی خوشت میاد دوست داری صبح تا شب بیرون باشی .به ریخت و پاش هم علاقه داری همه چی پخش و پلا می کنی امان از اون روزی که کیکی یا شیرینی یا یه خوراکی نرم به دستت برسه کل خانه از اون میشه حالا بیا اونارو جمع کن دیگه چی میشه کرد .  داره صداتون میاد دیگه نمیتونم بقیه مطالب باشه برای بعد .اینم یه عکس از مهمانی خودت . 





[موضوع : خاطرات فرهام]
تاريخ : پنجشنبه 29 مرداد 1394 | 23:22 | نویسنده : مامان و بابای فرهام زارع رسولی

سلام یه سلام طول و دراز به دوستای خوب و پسرهای گلم فرهام جان و فرزام جان که خودتون میدونید چقدر دوستون دارم ولی وقتم واقعا کم هست و خیلی دیر به دیر میام به وبلاگتون سر میزنم .فرزام جان انقدر شلوغ و وابسته هست که اصلا برای من وقت نمیزاره و فرهام جان هم که باید بهش برسم ولی زیاد وقت نمیکنم و مامان شرمنده میشه امیدوارم که بزرگتر که شدید وقت بیشتری پیدا کنم محبتمحبت

تو این مدت یک سال از خاطرات فرزام جان باید بنویسم و یک سال از خاطرات فرهام جان که خیلی عقب افتاده ولی حتما براتون مینویسم وقتی که بزرگ شدید ببینید و بخونید وبخندید .خندهخندهمحبتمحبت





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 31 صفحه بعد