بستن تبلیغات

روزهای زیبای کودکی
روزهای زیبای کودکی
123
تاريخ : سه شنبه 24 ارديبهشت 1392 | نویسنده : مامان و بابای فرهام زارع رسولی

چهارشنبه ٢٨ فروردین ١٣٩٢ فرهام جون از آنجای که علاقه زیادی به کتاب و یادگیری داره و اطرافیانش هر کسی به نحوی با درس و کتاب سر و کار دارن فرهام جون با اسرار زیاد به من گفت منو ببل مدسه میخوام دس بخونم .من و بابا دیدیم که علاقه داری تصمیم گرفتیم که به مهد ببریمت. فردا وقتی از خواب بیدار شدی منم فرهام جونم بردم مهد کودک روز اول خیلی برات جالب بود ولی از من جدا نشدی با هم رفتیم کلاسارو دیدیم بازی کردی من که برگشتم توی دفتر خانم مدیر شما هم سریع برگشتی و باز به من چسبیدی اما یک ربع بعد خانم مدیر داشت با یکی دیگه از بچه ها کاردستی درست می کرد با کاغذ رنگی و چسب مایع و قیچی کار می کردن شمارو هم صدا کردن بعد رفتی ،برات جالب بود چون تا اون موقع به دستت نه قیچی داده بودم نه چسب مایع .کاغذارو با قیچی می بریدید و چسب روی کاغذ دیگه می ریختید و تکه کاغذای دیگرو روش می چسبوندید و می گفتید کاردستی درست کردیم .یک ساعت و نیم تو مهد ماندیم و برگشتیم خانه تو راه می گفتی که خیلی دوست دالم بلم مدسه  بعداظهرش رفتیم یه مقدار کاغذ رنگی و چسب و قیچی خریدیم و شروع کردی به کاردستی درست کردن .

 



ادامه مطلب...

بازدید : 14 مرتبه | موضوع : خاطرات فرهام
122
تاريخ : سه شنبه 24 ارديبهشت 1392 | نویسنده : مامان و بابای فرهام زارع رسولی

ده اردیبهشت ،سی و دومین ماهگردت بود اما وقت نکردم برات پیامی بزارم آخه قرار بود به مناسبت ٣٢ ماهگردت و به مناسبت روز مادر و همچنین به مناسبت روز معلم بخاطر بابا جون ،روز مادر قرار بود یه کیک درست کنم ،ناهار بیرون بریم ،کادو بخریم و هر سه مناسبت و با هم جشن بگیریم اما نشد آخه چهارشنبه یازده اردیبهشت روز مادر وقتی صبح بابا می خواست بره سر کارش وقتی از کوچه در آمد هنوز به وسط میدان نرسیده یه آقای بسیار محترم بدلیل اینکه نور خورشید افتاده توی چشماش و ندیده با سرعت بسیار زیاد آمد و زد به ماشین و خدا ،خدای خیلی خوب و مهربانمون که خیلی رحم کرد و محبتش همیشه شامل حالمون میشه زد به در پشت راننده و ماشین بابا یه دور کامل زد بعد عینک بابا از چشمش پرت شد خورد به شیشه کنار شاگرد و بعد افتاد زمین و خدارو شکر اتفاقی برای بابا نیافتد و در ماشین کاملا از بین رفت و همچنین وقتی آقا پلیس آمد چهل هزار تومان هم بابا و هم راننده ی که به ماشین بابا زد رو جریمه کرد هیچ، یه برگ از بیمه بابا کنده شد هیچ ،چقدر هم افتادیم تو خرج و مجبور شدیم تا الان بدون ماشین باشیم و حسابی حوصلمون سر رفته و بدون ماشین خیلی سخته .ولی بازهم خدارو هزاران مرتبه شکر می کنیم که اتفاقی برای همسر عزیزم بابا جون نیافتد امیدوارم که همیشه سالم و سلامت سایه گرم و پر مهر و محبتش بالای سرمان باشه .

پسرم فرهام عزیزم سی و دومین ماهگردت رو بهت تبریک می گم .

روز مادر رو هم به خودم تبریک می گم .

روز معلم رو به همسر عزیزم که حق استادی به گردن من هم داره تبریک می گم .اما کادوی روز معلم از یادمون نرفت و با فرهام جون  و بابا رفتیم یه کفش برای بابا جون خریدیم .به قول فرهام که هر کس یه چیز جدیدی میخره میگه مبالکت باشه .

اما تو این حال و هوا که ما خیلی از اتفاقی که افتاده ناراحت بودیم و تمام برنامه هامون بهم ریخته بود پریسا جون دختر عموی فرهام ،روز معلم یک دفعه مارو غافل گیر کرد در خانمونو زد و با یه دسته گل و یه جعبه شکلات برای عموش آورد و روز معلم و تبریک گفت .

دستت درد نکنه پریسا جان ممنون از محبتت .




بازدید : 4 مرتبه | موضوع : خاطرات فرهام
121
تاريخ : سه شنبه 24 ارديبهشت 1392 | نویسنده : مامان و بابای فرهام زارع رسولی

بعد از چند روز تعطیلی فرهام جون به بودن باباش توی خانه عادت کرده بود و هر روز وقتی از خواب بیدار میشدی می گفتی بابا جون کجایی بابا هم می آمد و بغل و بوسه و بازی و حسابی خیلی خوش می گذشت اما بعد از تعطیلات فرهام جون از خواب بیدار شد وقتی دید باباش نیست حسابی ناراحت شد بخاطر اینکه سرشو گرم کنم و زیاد بهانه گیری نکنه گفتم امروز فرهام جون برامون صبحانه درست می کنه و با علاقه زیاد قبول کردی و برامون یه تخم مرغ خوشمزه درست کردیniniweblog.com.دستت درد نکنه عزیزم خیلی خیلی خوشمزه بود .




بازدید : 7 مرتبه | موضوع : خاطرات فرهام
120
تاريخ : دوشنبه 16 ارديبهشت 1392 | نویسنده : مامان و بابای فرهام زارع رسولی

امسال سیزده بدر جای نرفتیم همگی تو حیاط جمع شدیم بالای سرمون پارچه کشیدیم تا آفتاب داغ اذیتمون نکنه فرهام خیلی خوشش آمده بود آنقدر ذوق می کرد بعد کباب درست کردیم و غذامون خوردیم بعداظهرش رفتیم تا سبزه و ماهی و تخم مرغای رنگیمون رو به آب بسپاریم .وظیفه پرتاب همه سبزه ها و تخم مرغا هم بعهده آقا فرهام بود آخه خیلی خوشش میامد .قربونت برم عزیزم .

این از پرتاب سبزه ...

اینم تخم مرغم ...

اینم از پرتاب آخر فرهام جون .تخم مرغ در هوا .



ادامه مطلب...

بازدید : 11 مرتبه | موضوع : خاطرات فرهام
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 26 صفحه بعد