روزهای زیبای کودکی
52
تاريخ : شنبه 20 اسفند 1390 | نویسنده : مامان و بابای فرهام زارع رسولی

سلام ،سلام به دوستای خوبم .

سلام به پسر گلم که الان ساعت ٧:٣٠ صبح روز پنجشنبه است و تو الان بعد از دو روز ناراحتی و درد تو خواب نازی هستی .روز سه شنبه ١٦ اسفند ١٣٩٠ پسر گلم واکسن ١٨ ماهگیشو زد .


ادامه مطلب :

شب قبلش مامان خیلی استرس داشت یه دل می گفت نزن یه دل می گفت بزن موندم که چیکار کنم ولی بابا می گفت باید بزنیم آخه تاقت درد کشیدنتو نداشتم ولی با توکل به خدا خواندن چند آیه و دادن صدقه صیح ساعت ١٠:٣٠ راهی مرکز بهداشت شدیم وقتی وارد شدیم مسئول مرکز گفت که فقط یه واکسنشو میتونید بزنید چون واکسن سه گانه رو نداریم و واکسن سه گانه رو هر وقت آمد با شما تماس می گیریم و بعد میایید میزنید .من خیلی ناراحت شدم و به استرسم اضافه شد گفتیم چاره ای نیست یه قطره بهت دادن و یه واکسن به دستت زدن و آمدیم بیرون بابا گفت اشکالی نداره میریم می گردیم و پیدا می کنیم و خوشبختانه رفتیم و تو یکی دیگه از مراکز بهداشت واکسن سه گانه پیدا شد و همونجا واکسنتو زدیم و راهی خانه شدیم .ولی تو راه فرهام جون عشق مامان و باباش خودشو لوس کرده بود حسابی مامان و بابا هم قربون صدقش میرفتن و تو ماشین فرهام جون لبشو مثل ماهی باز و بسته می کرد ( آخه یاد گرفته که ماهی صداش با باز و بسته شدن لبِ)   شکلکهای جالب و متحرک آروینو با این حرکت ما متوجه شدیم که پسر طلا ماهی میخواد .بابا و فرهام گلم دوتایی با هم رفتن سه تا ماهی سه پر خوشگل به اضافه یه ماهی دیگه که فروشنده بعنوان هدیه به فرهام جون داد خریدن و فرهام جون حسابی ذوق کرده بود وقتی رسیدیم خانه سریع بابا ماهیها رو انداخت توی تونگ گذاشتیم زمین فرهام جون ذوق می کرد و  میرقصید و درد واکسن از یادش رفته بود .اما وقتی ساعت یک ظهر شد فرهام جون همش دستشو میبرد سمت پاش و هی میخاروند و دیگه میدید که نمیتونه مثل همیشه شلوغ کنه حسابی کلافه شده بود و زد زیر گریه و بهونه گرفت بعد از یک ربع گریه کردن niniweblog.comو بهونه گرفتن بلاخره موفق شدم تا بخوابونمت .تا ساعت چهار خوابیدی ولی هر وقت میخواستی بچرخی نمیتونستی و گریه می کرد و باز میخوابیدی ( آخه پسر طلا ،موقع خوابیدن خیلی قلت میزنی و برات خیلی سخت بود .الهی قربونت بشم) ساعت چهار که بیدار شدی دیدی خودت نمیتونی پاشی گریه کردی و می گفتی مامان .(مامان فدات بشه ،مامان قربونت بره ،درد و بلات به جون مامان )

منم آمدم پسر گلم و بغل کردم و از قبل جلوی تلویزیون که برات جا انداخته بودم و گارفیلد کارتون مورد علاقه پسرم گذاشتم و شروع به دیدن کردی .کمی سرت گرم شد ولی بهونه گیریتو داشتی .با توپ بازی توی تختت و با خواندن کتاب داستان که خیلی علاقه داری ،بازم ساعت شش بود که باز خوابت گرفت( البته این خوابیدنا فقط بخاطر استامینوفن بود ).تا ساعت هفت که بابا آمد خانه شما هم بیدار شدی و شروع کردی به راه رفتن خیلی خوشحال شدیم .صدات بلند شد آمدم مامان بیدار شدی تا بعد ...

سلام گلم .از پنجشنبه تا الان که جمعه ساعت ١٢:٢٨ وقت کردم تا بیام ادامه داستان واکسنتو برات تعریف کنم .

آره گلم سه شنبه ساعت هفت که بابا آمد شما هم از خواب بیدار شدی و شروع کردی به راه رفتن خیلی خوشحال شدیم اما به سختی راه میرفتی ولی تلاش می کردی که راه بری . یه مقدار با بابا بازی کردی ،پشت کامپیوتر نشستید ،تلویزیون دیدی ،تا شب کمی غذا خوردی و ساعت ٩:٣٠ خوابت گرفت ،تا ساعت دوازده شب خوابیدی ولی یکدفعه بیدار شدی تا چهار صبح درد داشتی و تب کرده بودی بازم تو این وضعیت می گفتی (پیشیگا) باز گارفیلدو برات گذاشتیم چهار صبح که شد آنقدر گریه کردی که همه همسایه هامون متوجه شدن که فرهام جون واکسن زده الهی فدات بشم خیلی درد کشیدی تا شش صبح خوابیدی ولی باز بیدار شدی یه نیم ساعتی بیدار موندی ولی بعد خوابیدی اما مامان و بابا بیدار بودن همش تبتو کنترل میکردیم اما اصلا نمیزاشتی با هیچ وسیله ای تبتو اندازه بگیریم شب خیلی بدی بود اما خدارو شکر به خیر گذشت به کمک استامینوفن و ایبوپروفن تبتو کنترل کردیم .تا ظهر ساعت دوازده خوابیدی وقتی که بیدار شدی باز نمیتونستی راه بری خلاصه تا پنج شنبه صبح که بیدار شدی تازه تونستی راه بری البته بازم به سختی اما امروز که جمعه است وقتی ساعت ده صبح از خواب بیدار شدی شروع کردی به راه رفتن و دوییدن خیلی خوشحالیم که بلاخره روزای سخت تمام شد و پسر گلمون باز تونست راه بره .

از خدای خوب و مهربون میخوایم که به همه غنچه های زندگی که برای پدر و مادرشون خیلی عزیز هستن همیشه سلامتی بده و هیچ گلی رو مریض نکنه و همیشه خوشحال و سر حال باشن .

پسر عزیزم فرهام جون آرزوی سلامتی برات داریم و امیدواریم که همیشه سرحال و سلامت باشی .اما این واکسنای دو ماهگی ،چهار ماهگی ،شش ماهگی ،یک سالگی و هیجده ماهگی خیلی سخت بودن اما بلاخره تمام شد و خدارو باید شکر کنیم که پسرمون دیگه بزرگ شده .

عزیزتر از جونم خیلی خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دوست داریمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم.قلب 




بازدید : 632 مرتبه | موضوع : خاطرات فرهام